علی جونم عاشق پارک...
سلام چراغ خونم ... نفسم امروز هم هوا آفتابی بود آخه همچین هوایی تو این موقع از سال تو تبریز نادره هرسال از سرما نمی شد پا از خونه بیرون گذاشت ... یه چیزی رو یادم رفته بود برات بگم اینکه درست جلوی خونه جدیدمون پارکه ولی وقت نکرده بودم ببرمت بازی کنی امروز که داشتیم می رفتیم خونه مادر جون رفتیم پارک یعنی خودت مستقیم دویدی پیش بچه هایی که بازی می کردن قربون پسرم بشم چه ذوقی کرده بودی دنبال بچه هایی که یه خورده هم بزرگ تر از تو بودن می دویدی و جیغ میزدی یه خورده بازی کردی ولی زودی رفتیم چون بابایی منتظرمون بود ولی قول میدم هوا خوب بود حتما ببرمت بازی کنی آخه منم شادی تورو می بینم انرژی می گیرم هستی من...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
0:17





